مؤلف مجهول

231

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

در آنجا بنشست و ختم « إِنَّا فَتَحْنا » [ الفتح : 1 ] كرد . بعده متوجه شد دست برداشت و دعا كرد و گفت : خدايا ! چه باشد كه صاحب اين قبر را فرمان دهى « 1 » تا بر من احوال خود بگويد ، تا از احوال او اطلاع يابم كه حال او چيست ؟ و پرسم كه در دنيا چه بايد كرد كه در آخرت « 2 » فايده دهد ؟ دعاى بزرگوار مقرون به اجابت شد . و صاحب قبر حاضر آمد در عالم معنى و سلام كرد و جواب سلام شنيد . بزرگوار پرسيد « 3 » كه : اى بندهء خدا ! بگوى كه تو چه نوع كسى ، و نام تو چيست ، و در دنيا چه‌كاره بودى ، و چند سال عمر يافتى ، و چند گاهست كه در زير خاك منزل دارى ؟ گفت : اى عزيز كردهء حق ! من آن كسم كه عمر خود را در وادى علم صرف كرده‌ام و علم آموخته و خلق خداى تعالى را تعليم كرده و شاگرد بسيار تربيت كرده ، و نام من محمد حبيب است . و صد و پنجاه سال است كه در زير خاك منزل دارم . و مرا فرزند نمىباشد « 4 » . و از خويش و تبار هم فارغم . و از شاگردان من هم كسى در روى دنيا نيست . ازآن‌جهت محتاج « 5 » به تكبير همچنين شما « 6 » مسلمانان و دانشمندان شده‌ام كه از ابناى جنسيد . بزرگوار گفت : اى مولانا ! از علوم كدام علم بيشتر و بهتر ضبط يافته بود و « 7 » گفته مىشد ؟ گفت : اى مولانا ! علم من در تحت تعريف در نيايد . اين مقدار گويم كه صد شاگرد داشتم كه هركدام پنجاه به وزن خود كتاب در حفظ و ضبط خود داشتند . بزرگوار گفت : صدقنا و سلمنا ! بعده گفت : اى دانشمند ! صورت قبر شما مندرس شده است ، كس چه داند كه در زير اين خاك كسى است « 8 » . چون « 9 » بود كه احياى قبر كرده شود ، تا مردم ببينند و تكبير گويند ؟ صاحب قبر گفت : اى مولانا ! در شرع چگونه بود ؟ بزرگوار گفت : حضرت ! شما بهتر مىدانيد . صاحب قبر گفت : اى بزرگوار ! كسى كه رخت از عالم برداشت گمنام شد . و هركه بىنام « 10 » شد بىنشان « 11 » بهتر . بعده بزرگوار پرسيد كه : اى داناى راه ! در عالم از كارها چه كار بهتر ؟ گفت : اى عزيز جهان ! علم باعمل ، و انقطاع از خلق ، و قطع طمع از غير حق ، و قناعت در كثرت ، و سخاوت در قلت ، و حفظ لسان از غيبت ، و نشستن به اهل راز در خلوت ، و به زمرهء « 12 » اهل درد هم صحبت ، و فراغ از عيش و عشرت . اى مولانا ! بدانكه هركه عامل شد به اين امور رست از شدت ، و نديد رنج و محنت ، و نكشيد هيچ كلفت و مشقت . اى مولانا ! از من عبرت گير كه دانشمندى « 13 » بودم لا نظير « 14 » جهان ، كه هم تنگ نداشتم ، و نادرهء عصر و زمان « 15 » خود بودم ، كه هزار شاگرد به كمال رسانيده

--> ( 1 ) - ب : + كه ( 2 ) - ب ، ت : + اين كس را ( 3 ) - ب : گفت ( 4 ) - ب : فرزند نيست و ( 5 ) - ب : محتاجم ( 6 ) - ب : شمايان و ( 7 ) - ب : + درس ( 8 ) - ب : خاك كيست ( 9 ) - ت : - چون ( 10 ) - ب : گمنام ( 11 ) - ب : + بودن ( 12 ) - ب : و با مردم اهل ( 13 ) - ب : دانشمند ( 14 ) - ب : بىنظير ( 15 ) - ب : + و يگانه دهر و اوان